.

 

پاهایم را بیاور ماه بگم

مهتاب بر دریچه اویخته خود را

            کوچه رنگ ترنج و بوی اویشن دارد

و می شود در ارامش کوچه و ساحل، قدم زد و گریست...

و تو گفتی ماه خواب است!

                 ابرها را باد می فشارد پر غیظ

               برق روشنایی های مخوفی را به جهان خواهد اورد!

و تو رفتی فردا میش ها را ببری

                          پاهایم را بستانی از بازار

                     کوچه را قاب کنی با دختر همسایه

و هنوز این فردا ته دنیا ،گیر است!

                 من تو را گفتم امشب

              اسمان پایین می اید

و سه پری ی کوچک را می اورد خانه

           تا لختی از کوچه به ساحل بدویم

و قصه هامان را چون میوه های بهشتی

                              به جاده های خاکی بیندازیم

ونشد ماه بگم

و نشد ماه بگم.....

وسعت اله کاظمیان دهکردی

       

         خواب گلدان ها

 

                کتابی ورق می خورد

           در خواب گلدان ها

                                  نسیمی می شکفد

            پنجره ها

                     با نگاهت گشوده می شوند

            ای نجابت گنجه های گردگرفته!

            قدم هایت

                     فراموشی سال های از دست رفته است.

 

 مهدی شادخواست

 

کلمه

در گره نگاه در نگاه

لال

 

اشک

در مچالگی خط ها

جاری

 

دل 

در تلاطم خواب و بیداری

تنها

 

کار من از عبور گذشته ست

از من عبور کن

 

م ریحانه نوری

 

هر چه تلاش میکنم 

تا واژه های کهنه را یکی یکی تا کنم 

و در صندوق رنگ و رو رفته ی مادربزرگ جا دهم

باز کلیشه به سمت دهان ام پرت می شود 

و من یادم می رود 

که باید از موضوعات مدرن 

از برابری زن با مرد 

تکرار بودن و فراموش شدن

 زیر دستکش های زرد آشپزخانه 

از زباله های تجزیه ناپذیر شهر

شیرهای صنعتی ای  که هر صبح 

کلسیم را با قیمت افزایش یافته تر 

به خورد استخوان هایمان می دهند 

و هوای گرد گرفته ی این استان سرد 

بگویم .

همه ی بزرگ سالی ها چشم می گذارند 

و هیچ کس برایشان تا صد شمار نمی کند 

و این کلمات به بلوغ نرسیده

مرا همین جا کنار بوی نفتالین و نم

پنهان می کنند 

نه امکان ندارد 

حتما این صندوق جای بیشتری دارد 

باید تکان اش دهم تا کلمات 

مثل یاد پدربزرگ جا باز کنند 

و بالغ شوند

بعد من قفلی به سنگینی فراموشی نگاه ات 

بر آن بزنم 

و از کنار جمله ی بی کنایه ی دوستت دارم

آرام بگذرم ... 

صفورا هاشمی چالشتری

 

 

گاهی باور می کنم 

این حس دروغی است 

که تو به خورد واژه های یخ کرده ام داده ای 

این که کوه ها تنها برای تماشای چیزی غریب 

که دستان مان را پیوند می زند 

روی زمین نشسته اند 

اما من باز دلم می خواهد برگردم 

برگردم و باور کنم 

حضورت 

عطر خوشاروزه ی وحشی بود 

در فصلی سرد 

که با بادهای شمالی 

در اندامم جا خوش کرد ... 

صفورا هاشمی چالشتری

      

          نیمروز

 

            غزل آب مي شد

             قصيده بيتاب...

            كوچه نگاه مي كرد،

             خيابان مي خنديد

             خانه ها آه ِ تو را

                            و تو قدم هاي مرا...

            آفتاب،

            آواز خواهش بود

            نگاهت بغض تبسم

            و استخاره اشك:        

                                عشق!

مهد شادخواست


دستهای پدرانمان را می بوسیم

با تفرعنی کودکانه

در روزی که

به نام روشن عشق رقم خورده ست

تاب نگاه کردن

به چشمهای پدرانمان را نداریم

از بسکه در روزمرّگی هامان

روز مرگ پدر را

تجسّمی رذیلانه بخشیده ایم

تا شاید گره گشای کارمان باشد

یک کلوخ خانه

یا کارخانه

یا هرآنچه میراث از آنها می ماند

***

روز پدر را جشن می گیریم

تا بزرگ شدنهامان را

به رخ زمین و زمان بکشیم

و با شاخه گلی سرخ

یا خودنویسی

یا شیشه عطری ارزان قیمت

یا هرآنچه توانمان به خریدش هست

به تحقیر بودنمان

رنگ افتخار ببخشیم

***

گره بر ابرو میفکن پدر

که من

تا آخرین پلّه ی این آب انبار پیر

بر گرده ی احساسات تو سوارم

و سایه های روی دیوار ذهنم را

به هم گره می زنم

تا شعور مندرسم

نام تو را از یاد نبرد

***

به مرامی زلال

کلاهم را

بر سر عصای فرتوت تو می گذارم

که بر دیوار اتاق

خستگی هایش را خمیازه می کشد

و خاطره های نگفته ی سالیانش را

در کوچه های تنگ دلواپسی

در سایه سار رخوت چناری پیر

در ترجیع بند زنجموره های مادرم

مرور می کند

***

کاش می توانستم

چون کودکی هایم

در پناه بادبادکی رموک

لباسهای نیمدارم را اتو بکشم

و شقّ و رق راه بروم

در خیابانهای نپیموده ی ذهنت

و تو حکیمانه بگویی:

از جنس زمین و زمان هم که نباشی

باز

عطر تنت بوی خاک می دهد

***

روزت مبارک پدر

که پایمردی در عشقی پدرانه را

حتی به اندازه ی لبخند ملیح کودکم

از تو نیاموخته ام.



عباس خوش عمل کاشانی


جفت ماهی ام مرده

حافظه ی سه ثانیه ای جفت دیگر 

ساعت هاست بر سر می کوبد 

از حلقوم علم بوی تعفن می آید ... 

صفورا هاشمی چالشتری



دلم می خواهد

یک قیچی بردارم 

روزهای قشنگ بودن با تو را 

از تمام زندگیم 

جدا کنم،

مثل تصویری زیبا 

از روزنامه ای 

و بچسبانم 

به روی دیورای 

که نگذاشت

دست هایم 

به دست های تو برسد!


رویا ابراهیم نژاد

اردیبهشت 93


می خواهم پیر شوم 

بازارها را با عصای خاطرات زیر و رو 

و ادویه های متولد نشده را بو کنم 

در راه بازگشت 

پیام مجازی تو را بخوانم

و باور کنم که هنوز 

کسی دوستم دارد...

صفورا هاشمی چالشتری


بگذار نامت را

به وسوسه آلوده کنند

با نفست چه خواهند کرد

وقتی بوی خدا می دهد!؟

پيش از آنكه

جهان به انقضاي خود رسيده باشد

تو را

که برای حوا بودنت

تمام ايست هاي جهان را

ايستاده ايي

آیه به آیه تلاوت خواهم کرد

و بیرون خواهم کشید

نصف و نیمه گمشده ات را

ازلابلاي نا برابری های تاريخ...

غبار ازآینه ها خواهم زدود

و نشان خواهم داد

که از ریش هرچه مرد

ریشه دار تری

و ازهرچه گران

گرانبها تر...

مهم نیست نصف من می ارزی

مهم نیست

قاضی شرع

چگونه نيمه راستت را غارت کرد

مهم نیست اگر

در زندگی و مرگ

دو برابر تو ارزیدم

تویی که هزار برابر

عزیزتر از منی

که به وقت زایش

رنج هرچه مرد در جهان را

درد کشیده ایی

مهم این است

که عشق

معجزه نخواهد كرد

وقتي چشمان

زنی در کار نباشد.


فرشید کیوانداریان

 بیا برای رسیدن عجله کنیم

                شب می گذرد

            رویاها از پنجره بی طاقتند

 بیا برای بودن این دست ها

                    شرط ببندیم

         برای شراکت گرمایی از زیر پوست

 و کلمات مرده ای که تلقین تو

                    زنده شان کند...

 بیا به جریان های اسمانی بزنیم

 که هر یک عمر یک بار

              از مدار ما می گذرند...

 و در رودهای اندام ما

       مسافرت می کنند

                با قایق های کاغذی کلمه و نقش

 و جزایری که به شکل بوسه

            ناگهان رفت وامد ان هارا

                    مختل می کند

 بیا برای رسیدن عجله کنیم

  نگاه کن !شب عزیز!

       لامپ های مشکی اش را

                 روشن تر؛ کرده است

                     

 و می شود در این روشنایی ی بی دریغ

 دوباره به دنیا امد.....

وسعت اله کاظمیان دهکردی

روی تختی که نیستی

تنها خیال توست 

 که همبستر من است

و من اینجا 

با اشعارم

چنان عاشقی میکنم با تو

که خدا هم 

از سطرهاش می زند بیرون!

باید هوایی تازه کنم 

نمی شود!

پنجره این خانه

به سمت هوای تو

باز می شود فقط

طوری سنجاق شده ایی به ذهنم

که به هر دری می زنم

آنگونه که باید

 مجنون تو باشم ایستاده ایی !

این بالش

این تخت       

این پتو ،            

بوی آغوش تو دارد هنوز

تو نیستی و من که زود تر از خورشید

بیدار توام

سهمی که از آسمان روز 

می برم  

بغض ابر خاکستری 

پشت پنجره ایی ست

که نه می ترکد

نه می رود با باد

فقط آتشم را سرختر می کند

این روزها 

که سخاوت از شانه هایت 

بالاتر است

می گذاشتی ای کاش

کمی از آرزوهای قشنگت را هم

برای من

یا می گذاشتی بمیرم

مثل دیشبم در خواب

که مرده بودم درآن

شبیه همین روزهای خاکستری

که زندگی میکنم بی تو

لای این شعرهای سپید...


فرشید کیوانداریان


آن قسمت سانسور شده ما بودیم

منظره ی دو ایستاده

 مشتی شی داغ

وحرف های خیس...

ومی دانستیم

تراکم شنود و نگاه

از سطر سوم صفحه ی 61

تا سطر 11 صفحه ی 68 یعنی چه!؟


حالا دلمان می خواهد

توی قطار بولونیا به میلان

نشسته باشیم

 و در چشم مسافران تنها بچسبیم

ان گاه پیاده شویم

در مه شبانه ی ایستگاه های بی دغدقه

و هیچ کس و هیچ کس؛ ضرر نکند

 و ما هم ضرر نکنیم...

وسعت اله کاظمیان دهکردی

 

در كجاي انسان

قد کشیده ایم 

كه هرچه

 به جاده ميزنيم

به سمت آدم باز نمی شود کسی ؟!

به خواب ساعت چند

فرو رفته ایم

كه هرچه به ضربه مي خوريم

بيدار نمي شود چیزی،

کسی در ما ؟!

فقط كبودي است كه ميماند به جا

بكارت خاك را

شخم می زنیم

بی شوق رویش جوانه ای

از زمین،

فقط برای

 کاشتن جنازه های مان...

نه!

زيستن را

مناسب حالم نمي يابم

هر كجاي دلم

دست بگذاري

تاول خواهي زد !

فرشيد خوبي نيستم

مثل گوگل

اندامي پر از ويروس دارم

به انكار خودم مرتكبم

زنده ام

اما به اختيار خود

 نفس نمي كشم

بشکه های نفتِ

نقشه های جغرافیا

 درسرم منفجر مي شوند

دستها را

 ازچشمه وجود شسته ام

روي دنده چپم نشسته ام

و از گوشه چشم راست

 دانه دانه اشك هایم را

لاي دستمال ميگذارم

جنازه ام را هر صبح

در خيابانها مي گردانم

و شب ها

 جسم فسيل شده ام را

به رخت خواب مي برم

تا براي ساعتي چند

دردهايم را

درزگيري كنم

از ريسمان صبوري

 بالا ميروم

و گاهي

در كسالت شهر

از تندي آشي كه

 با كشك خاله مي خورم

فرو مي ريزم

به سر كلمات،

و شعر بالا مي آورم

شعرهایی که آرام و بی صدا

شعر مي شوند

شعرهای تلخ و

خشکي که

پايين نمي رود

از گلوي هركسي !

درهر سلول اعصابم

از خيابان انقلاب

پر ترافيك ترم

سرطاني ترين تومور هم

از روزگار من

رو براه تراست

دراز تر از گليم خود شده ام

نام نفت را كه مي برم

به شعور سفره ام

 بر مي خورم

ازبوی قرمه سبزی

بيرون نمي رود سرم

در توان كوچكم جا نمی شود

تا بگنجم در باورم با زن

زنی که با صدورجنس غیر نفتی اش

چه آبرويي

دست وپا كرده 

 براي ما !

نه...

رو به راه نیستم

از این بوسه های بدون عشق

و عشق های بدون بوسه

از جراحان

که بینی شوربخت را

عجب

گير سه پيچي می دهند

تا سيب سرخي شود زن

از دستكاري شان

براي العطش های عرب...

جراحانی که

از ساكشن اضافه باسن ات

با درآمدشان

از پارو بالاترند

دور خودم می چرخم

در همه چیز گیج می زنم

فقط رنج است

که در کشیدن اش

دقتم بالاتر است

با اینکه از خود می گریزم

رها نمی شوم ولی

فروردين

در تنم

تير مي كشد

با اين همه

ناتمام مي گذرم

از دردهايم

دردهايي كه فقط

ضرب در بي نهايت را بلدند

چتر شعرم را مي بندم

و زير باران وحشي جنوب

ساعتم را

 به وقت خليج کمی فارس

 كوك مي كنم

خليجي كه

بی کس تر از خزر است

و مانده

در آغوش برهنه كدام

ساحل فرو كند

موج هایش را

از دردهایم درز می گیرم

پناه ميبرم

به خدايي كه هميشه هست

ودوپا

روي منطقم

ایستادگي ميكنم

تا عذر موجهي باشم

براي اين همه شاهنامه

که خرج

گوش خلیج فارس

می کنم هر روز

تا بنشانم در باور دنیا

بچه کوسه های خلیج ناآرامی که

 به لهجه شیرین فارسی

زبان می گشایند هنوز...


فرشید کیوانداریان


وقتی نیستی

خیابان های شهر کش می اورند

من گنجشککی می شوم 

روی تمام درختان توت لانه می سازم 

تا در همین حوالی 

به دنبال دستانت 

بگردم...

صفورا هاشمی چالشتری 


گفتنم می اید شدید

 که بر صدام

   مرغکی وحشی ؛ نوک می زند!

تو چرا دیدنت نمی اید!؟

که برای من

    پس زدن پرده ای ؛ کافی ست...

وسعت اله کاظمیان دهکردی




با گام های خورشید 

از دریا عبور می کنم 

روی شن های ساحل دراز می کشم 

از نخل های سوخته بالا می روم 

شمشادها را که 

به تماشای آفتاب نشسته اند 

دور می زنم 

لیموهای ترش را مزه 

و خاک را در پی گام های اجدادم 

مرور میکنم 

به برادرانم می رسم 

 و پوکه ای را برای پدر هدیه می برم 

پدرم هم رزمش را قاب می کند 

در چشمانم 

ترسی که قطره قطره می نشست 

روی پیشانی 

انگشتی که روی ماشه می لرزید 

گلوله هایی که همچون حرف های ناگفته 

می پرید 

پوکه هایی که به جا می ماند 

لبخندی کشیده 

و سری که در لحظه بال گشود 

برای پرواز با مرغان دریایی 

حالا

هر صبح شرجی ، 

عطر گل های بهار نارنج را پهن می کند

در پادگان 

من با بوی رطوبتی که باران می شود 

بر خاک باغچه 

 پوکه ها را جمع میکنم 

تا تسبیحی بسازم برای پدر 

و به مادری می اندیشم

که چشم هاش 

به دنبال چکمه های سیاه

سفید شد...

" تقدیم به قلب پاک همه ی مادران شهید سرزمینم "

بهارتان پیروز 

صفورا هاشمی چالشتری


به یاد می آورم 

سالی که برف هاش 

با کلمات تو 

می ریخت بر آینه 

کشیده می شدم 

آینه آب می شد 

و دست های تو 

با دوستت دارم هایت 

به سمت من 

شنا می کرد 

قایق می شدم 

و دور 

تا در جستجوی سرزمین گریه هایت 

دریاها را مرور کنم ...

صفورا هاشمی چالشتری


پاییز بهانه ی خوبی بود

روسری ات را که باد برد

تا آسمان دویدی

و حالاکه باهر لبخند

لبت بهار میشود

لای این جوانه ها

برگ میریزم

بگذار چشم بسته غیب بگویم

به این فکرمیکنی مرادرکدامین بهارجاگذاشته ای

ومن بی آنکه

درتومعجزه ای شود

فراموش میکنم

تمام لبخندهای پاییز را


احمدکردزنگنه

بیا بیفتیم تاق باز

جهان فراموشمان کند

 

بنگریم به ابرهایی که

                   شبیه ارزو هامان هستند

وگوش دهیم به

           نامفهومی ی صداهای اطراف....

بیا از تیر ماه بخواهیم

           الو های ما را سرخ کند

و جای بلدرچین ها را

                       نشانمان دهد...

بیا کمی خوابمان بیاید

و هم چنان که به

          سپیدی ی دره ها خیره شده ایم

        رود خانه های داغ

       از روی ما عبور کنند.....

وسعت اله کاظمیان دهکردی

درود دوستان گرامی!

 قبل از هر چیز از لطف تک تک شما كه اين حقير رو در جمعتون پذيرفتين و ورودم رو تبريك گفتيد سپاسگذارم. 

بیش از هر چیز نیازمند نقدهای آموزنده و پر محبت شما هستم چون دوستانی که نقد می كنن، به راستی حق دوستی رو  هم به جا ميارن و کژی و کاستی شعر رو نشون می دن و این پیشکش ارزنده ای به منه.

دوم اينكه آروم ، آروم صداي پاي سبز بهار به گوش مي رسه و نه تنها دلها كه جهان هستي رو منقلب ميكنه .پرندگان ، شوخ و شنگ تر از هميشه مي شن و دشت و دمن خيال نو شدن دارن..

آدميان نيزدر انديشه قباي نو هستن و من به سهم خودم پيشاپيش براي همه دوستان و شاعران گرامي، سال خوب و خوش و بي خطري رو آرزو ميكنم. و از خدا ميخوام كه اشعارتون بهاري باشه.

اين هم سپيد ديگري تقديم همه شما عزيزان

"تا بعد"

طراوت

از حوصله جهان

 سر مي رود

وقتي گرفته ايي...

لبخندي بزن

تا باران را

وقف زمين كني

و سبزترين فصل سال

سر برون آرد

از زمانِ برون رفته خويش

لبخندي بزن

تا بهار

بشكفد از خنده ات

سخت است

مي دانم

ميدانم كه روزگارت

 غروب خاكستري

يك روز تعطيل

را مي ماند

اما

دلخوشي هاي من هم

كوچك اند

و دلم قانع

همين كه بگويي سيب

كافي ست...


 فرشید کیوانداریان

کاش

خلقت

در آغوش صفر سالگی خود

فرو می رفت

آن زمان که

کلمه نبود

و عاشقان

با چشمهای شان

 سخن می گفتند

تا من

هر روز

دل سیر

نگاه کنم تو را...

فرشید کیوانداریان


 

           چشم

  
     چشم به چشم مي‌شوي          

                                     چشم بر نمي‌دارد   

        چشم به راه مي‌ماني   

                                  از چشمش مي‌افتي  

       چشم‌پوشي كه مي‌كني      

                             بالاي چشمت ابروست!         

        حالا چرا همه را    
                              از چشم او مي‌بيني؟!       

       تو  هم روزي 

                          چشمت روشن مي‌شود! 

مهدی شادخواست

رویای من ؛ غمگین است

 چشم های تو

             قطره های باران اند که

                  سنگ های نفیس را شکل داده اند

و صدای تو

     ادامه ی پرندگان عاشقی ست که

                           منقرض شده اند...

من رو به اجداد تاریکم

              پارو می زنم

   با ستارگانی که شکل دوست داشتن هایم هستند

و می فهمم  هنوز

    کدورت این رویا

       از اشک های توست

من از نگاه ری کرده

             به تو ؛ پناه می برم

              به تو؛ که در اقیانوسی از گریه و حرف

             به سمت من می ایی...

و من خلاصه ی ترس هایم را می تکانم

                           به سمت تو

                         بر خلاف باد و ثانیه

                              پارو می زنم....

وسعت اله کاظمیان دهکردی

www.iranfars.ir گروه ایران فارس


ديروز... امروز


پر مي‌شود نگاه از نگاه

صدا به صدا نمي‌رسد

قطره‌قطره

              چاقو

             مي‌نشيند

                         بر

                             دل


تا از زندگي دل بكني

و به آهنگي لبخند بزني...

*

چشم از چشم مي‌افتد

صدا به صدا پشت مي‌كند

دستي

         ديگر تشنه دستي نيست


در عكس‌ها

               لبخند مي‌زنيم

و در خاطره‌ها

       به‌دنبال عشق مي‌گرديم!

مهدی شادخواست

پاسی از شب رفته است

در کلنجار خوش اندیشه ام با واژه ها

مصرعی می سازم از دلتنگی ام

ماهتاب از پنجره

با دلهره

رنگ می پاشد به دنیای بدِ بی رنگی ام

در سکوت بیکسی

جز صدای خش خش کاغذ نمی آید صدا

رنگ می بازند در اندیشه ی من واژه ها

خسته از تکرار این شبهای خالی از سرود

شادی ای باشد اگر

نیست با چیزی که هست

هست با یاد خوش چیزی که بود.


عباس خوش عمل کاشانی

جهان ؛ عوض می شود با تو

            مثل قالی ی ایرانی

            مثل برج های کبوتر خانه ی اصفهان 

          مثل بازار ادویه جات هند

وبا تو عین خیالم نیست

صدای تلمبه خانه , قطع شود!

و فراموش کنم

ابی را که ته دره ست!

با درختانم, که خشک می شوند... 


وسعت اله کاظمیان دهکردی

یادت می آید

همیشه می گفتم:

"یک روز شاید غول چراغ شدم "

و تو به من می خندیدی

آخر دیگر مویی نمانده بود تا بسوزانی

یادت نیست؟!

               چند بار علا الدین را روشن کردیم

آن وقت نمی دانم

یک استکان گُل گاوزبان بود یا قهوه

که روی میز دونفره ما

برف های نشسته به زاگرس را

به فال حافظ مونتاژ می کرد

نفتی به این چراغ نمانده 

می ترسم آخر این غول

جلوی برف ها آب شود 

و آن وقت تو

هر قدر به چراغ جادو دست بکشی                

چیزی بجز دوده ی کتری نصیبت نشود

بابا برفی باغچه

اگر جلوی تنور سنگک

برای تمام بابا نوئل های قلابی

نان باگت هم می پخت

شب ژانویه

دیگر آب شده بود

یادت می آید همیشه می گفتم:

"یک روز شاید

غول چراغ شدم."       

آرتیکاس بحرانی

زمستان 80


دوستت دارم

آنچنان که مادر

                 پوست کشیده اش را نوازش می کند

و پدر   گوش می سپارد

 

دوستت دارم

آنچنان که آسیابان    باد را

 

گاه  بیهوده است

دل بستن به ستاره ی قطبی

و تک درختی که  در بیابان روییده است

 این دانه را

هزار مرتبه بالا بردم

و دست هایت آن را پس داد

و دست هایت آن را

                        پس داد



وقتی درون چشم هایم

                 ناشیانه زوزه می کشید

و حرکت ممتد پاندول ساعتش

                 مرا به خواب نمی برد

به یک قرار لعنتی

                 تن دادم

                     قرار ساعت و گرگ

حالا هم توی گوشم زوزه می کشی و

چشم هایم

            پاندول عجیبی است

زیر ایستگاه

            دو دقیقه مانده به گرگ


                                          "سحر احمدی شعار"

یک اربعین نه

اربعینها رفت

باغ شهادت لاله پرور شد

دلهای عاشق در مسیر کربلای نور

همبال با طوف ملایک شعله ورتر شد

آن سروهای سبز را کز پا درآوردند

اهریمنان در قتلگاه روز عاشورا

بالید در بستان سرسبز جوانمردی

هر یک تناور شد

تاریخ را باغ مصوّر شد

اصغر گلی نشکفته در جنّات تجری تحتهاالانهار

اکبر کنار چشمه ی کوثر صنوبر شد

***

یک اربعین نه

اربعینها رفت

تا کربلا این مصحف گلفام شیدایی

منظومه ی مفتوح دانایی

تا حشر جاویدان لوای عشق مظهر شد

یک شمّه زان مقتل

-همان منظومه را بر گوش دل خواندم

دنیا و عقبایم معطّر شد.

عباس خوش عمل کاشانی

www.iranfars.ir گروه ایران فارس  

        كدام شهر

از كدام شهر مي‌آيي

 كه دستانت ترانه مي‌خوانند؛

 چشم‌هايت

                زيبا مي‌كنند

                                شب را؛

قدم‌هايت

            نوازش شعرند

 و رد نگاهت را

                باران

                      پاك نمي‌كند

از كدام شهر مي‌آيي؟!

"مهدی شادخواست"

  

     دستانه


سر و دست كه مي‌ شكني

سر به سرت مي ‌گذارد

دست به سينه كه مي‌ ماني

دست به سرت مي ‌كند

دست به عصا كه مي ‌روي

                  دست‌بردار نيست!


 نگران نباش

 عشق 

        هميشه دست به نقد است!

مهدی شادخواست


   www.iranfars.ir گروه ایران فارس

پنجره

پنجره را باز مي‌كنم

دلتنگي هم حدي دارد!

مهره‌ها را مي‌چينم

صندلي،

       منتظر نشسته است

دستي به موها مي‌كشم

دكمه‌ها را يكي يكي...

چشم‌هايم را مي‌بندم

دعا مي‌كنم باران مي‌آيد

باران مي‌آيد دعا مي‌كنم...

 *

«مي‌بوسمت» را تكرار مي‌كند....

پنجره بسته مي‌شود

صفحه خالي

             كنار مي‌رود صندلي

مهدی شادخواست


روی این خاک نرم بخواب

آنقدر آهسته      که مورچه ها  هم چیزی نفهمند

نگاه کن !

آب     دارد از دل زمین بیرون می زند

و شناور می شوی

خوابیدن روی آب خوب است

خوب تر از تخت کهنه ای

که با جیرجیرک ها     جیر جیر می کرد

نترس !     

این ماهی ها هستند   

 که پوستت را نوازش می کنند

دیگر... له نمی شوی

کنار جیرجیرک ها ...

شهرام زارعی

دود

     زبانه می کشد 

         در سوت ممتد قطار

  و من

     هیچگاه نفهمیدم

  تو 

      ایستگاه چندم ایستاده ای...

سمانه ترحمی یوسفی

www.iranfars.ir گروه ایران فارس


            ساحل و مرجان


ـ سايه سكوت بر ساحل ـ

مرجان‌ها

            زلف دريا را

                        آشفته مي‌كنند.

صدف‌ها بيقرارند

رفتن كه پا نمي‌خواهد

دل مي‌خواهد و دريا.


ديروز كه آمدي

نگاهت عطر فردا داشت

 و امروز

         دستانت پايان درياست.


                                                                                                       "مهدی شادخواست"

www.iranfars.ir گروه ایران فارس


           همهمه بادها

 

گهواره قدیمی

                به حرکت

                             در‌می‌آید

و چشمان کودک

             چنگ می‌زند میوه‌ها را

چک و چک قاشق‌ها و چنگال‌ها

بشقاب‌ها چینی را

                       به هراس می‌اندازد

باران،

       همهمه بادها را می‌شوید

و ناودان‌ها

             غرش آسمان را

                                می‌بلعند.

 

مادربزرگ

          خاطراتش را

                        از سر می‌گیرد

کودک، 

        میوه‌ها را خواب می‌بیند

و غباری از سکوت

                    خانه را فرا می‌گیرد!


 

" مهدی شادخواست"

راه های تنها....


پله ها

    مرا از اقیانوسی در شب

                        پایین می برند

من رو به سلام عابر و بازاری

و حرف های تنها

                    تنهام...

مثل ته مانده سیب پلاسیده

                      روی گاری

و مثل شعرهای کال

            از کلمات رسیده

                           ضعف می روم

را ه هایی که می روم

راه هایی که بر می گردم

 

                 تنها هستند......

وسعت اله کاظمیان دهکردی

        


 

شايد امروز

شايد فردا...

مي دانم موهايت را زيبا مي كني و

                                        مي آيي؛

يكي سفيد، يكي سياه

يكي سياه، يكي سفيد...

باران،

      بي امان

                مي‌بارد

 موهايت را

            چتر احساس مي‌كنم

پرستوها

         به باران مي نگرند

من به آنها

باران به من...

 

روز به خواب مي رود

چترم را مي بندم

 موهايت آشفته مي شوند!

"مهدی شادخواست"

 

شعر و قصه محصول آفتاب است

و من      محصول آفتاب تموز را مي پسندم

با لحظاتي که آدم ها

حرارت ش را به خود مي مالند

گاهي من

کنار دخترک کبريت فروش گرم مي شوم

زماني در بيابان هاي تبعيد

و اينک

با آتش جوخه اي

که آفتاب اسپانيا را    به آن سپرده اند

زیر ناخن هایم

               ماری خوابیده است

و آسمانی

           که چنگ می زند به گونه هایم

نگاه کن

        این لاک آبی هم آرامم نمی کند

دارم

    روی دست های خودم راه می روم

و ردّپای من انگار

                 زیر پای توست

چرکین حرف های تو شدم

چه قدر این پا و آن پا

        و به دست های تو نرسم

چه قدر برهنه پا

          بر خرده شیشه ی نگاه تو عبور کنم

و خارهای بدنم 

         زیر این آفتاب

                چه قدر خشک؟

نه!

   این اسب وحشی   رام نمی شود

              آرام نمی شود.

سحر احمدی شعار


می بینمت


لای خاکستری ی هوا


گیس تابانده و مست


دم درهای نیم باز


لب شیار های باران زده


اول کوچه


اخر کوچه


ته افقی که گرد دارد


می بینمت


ته فنجان چای و لیوان اب


شکل کسی که تنهاست


شکل موجودی که فقط نگاه می کند


می بینمت


در شعرم


که نقطه ها را تو می گذاری


ولای بد خطی ی ان قایم می شوی

لای حسی که


 نفس می کشد و تنهاست...!


وسعت اله کاظمیان دهکردی


به یادم باش !
آنگاه که در آب ها شیرجه می زنی
تا برایم نان بیاوری
در تقابل با کوسه ای
که آرواره هایش را باز کرده است
به یادم باش !
آنگاه که خشابت خالی می شود
در شکم آنکس که رفته نان بیاورد
برای یکی مثل من
به یادم باش !
هنوز هم دستت را ...نه ! انگشتت را
محکم گرفته ام
که در بین مردم گم نشوم

شهرام زارعی

دارم

 بی خود،

با خود ،حرف میزنم،

شعر میگویم

وقتی که حرفی برای گفتن

ندارم!

سید جمال دردارپور

با باد ها؛ بیدار شدیم

ما ؛ دوعلف کشیده ی عاشق بودیم

به سوی هم امدیم...

بعدن؛ به لانه ی پرندگان رفتیم

              با ان ها, حرف زدیم

                            با ان ها؛ زندگی کردیم....

              روی تخم هاشان, خوابیدیم

                              دوباره؛ پرنده شدیم

                      به اسما ن برگشتیم.....


وسعت اله کاظمیان دهکردی

1-

پدر    سال ها بر خلاف جریان آب شنا کرد

می گفت:

من و آب       هر یک راه خود را می رویم

 

2-

هیچ برایم نمانده

جز ستاره هایی  که در چشم هایم می درخشند

فرشته ای که به صورتم دوخته بودی

عصای پیری ام نشد

 

3-

از همیشه سبک تر شده ای

ولی کمر ما

زیر سنگینی ات خم شده است

 

شهرام زارعی

خسته از اتاق

               به تو پناه می آورم

خفه

        رنگ خفنی است!

به دستانت اعتماد می کنم

شاید بادکنکی که ترکید

هیچ خصومتی با نفس گرم تو نداشت

سرد این دیوار

می چسبم به حوصله لبریز پنجره

اتاق در من تاریک می شود و

شمعی که فوت میکنی

برای خاموشی دو چراغ کافی است

کوتاه ... یا بلند؟

به حرمت آن دو چشم سیاه

فرصت بی امان رگبار

چراغ های رابطه تاریکند

شرجی لبانت

                 با تاریکی آبدار-این اتاق-

«سینما فردین» و

تو

که از شکار چشمانم آمدی

بوی نم

          از لبانم می چکد

که بوسه ای بو بکشد پوزه ی ...

نه ...!

اشتباه نکن

کودکی

        از پیاله چتر تو

                       ماه می نوشد

آب

       باران دیگری است

                               چشم تو

                                                         سحر احمدی شعار

سینه ام

 پر از سرهای بریده ایست

که خیابان به خیابان 

رد خون به جا می گذارند

و هر شب 

گرگ ها مرا بو می کشند

تا خواب هایم را پاره پاره کنند.

پوپک ریاضی

 

پنهان می شوی

پشت اولین کاج

بالا می روی از چشم هایم باز

از چشم هایم بسته

 

قایم موشکی که پیدایم نکند هرگز!

 

صفر می شوی

از یک تا صد شمردنم

بالا بیاورد حوصله ام

سطل سطل عاطفه ام

برود گل بچیند که دیگر برنگردد

 

دست هایم از روی چشم هایم بردار، من

 

ارس در چشم هایم

در باران گم می شوی


البرزی خمار


می کنم میخ های زمین را

بالا می روم از چشم هایم باز

از چشم هایم بسته

پشت اولین کاج

فوتت می کنم

زمین را فوت می کنم

میخی نه، کوهی نه، البرزی نه

گم می شوی در قعر آسمان

بازی تمام...


                                        نعیمه علی نقی زاده بهبهانی

 آرام بگیر !

انگار    هنوز هم پنجره ی رو به هیچ

بوی عبور می دهد

هنوز هم

دست به دستش 

می توان آسمان را بغل کرد

مثل آنهایی که بی خیال همه چیزند

مثل فریفتگان

مثل امید من 

که حالا بوی گناه می دهد

 می دانم هیچکس به من نمی رسد

وقتی برای تو

از خودم می گریزم

می دانم هیچکس نمی شنود

وقتی برای تو حرف شنیدم 

حرف هايي که من بودند :                                                

(( هنوز دیوانه ای

هنوز بچه ای

مثل بچگی ات

مثل امروز

تا ریلی ... که همچنان می رود ))

دادا !

دو ستت دارم

قد الوند

قد اعلامیه هایی که منتشر کرد

قد آب هایی که به صورتت پاشیدم

و بچگی هایی که برایت کردم

دادا !

دوستت دارم

مگر مي توان متولد شد

بي روياي ابديت ؟!



الوند نام رودخانه ای در قصرشیرین است

به مادربزرگم دادا می گفتم

شهرام زارعی

 خاکی بودم

که هرجایی شدم

 با بادی

 که در تو مرا رقصاند..


تو

به سقط دیوار که فکر می کنی

به هوش باش..

 بوی عفونت مرگ را به مشام پیچک رسانده ای!


و عشق

 زشت ترینِ شوخی های خداست

برای بازگشت به دوزخ

                    از راه بهشت...!


فرو نشسته خدا

از شمال تا جنوب

دیگر هیچ زوزه ای شنیده نمی شود

بیچاره بادبادکها..

بی چاره...

          من!!!

راضیه ممبنی

*نقاشی*


بوم،

آسمانی که از قلبم آبی تر نیست

و تو من را

به شکل توهّم می کشی...

در ابعاد باد !

بر سرم چادری می اندازی

از جنس شب!

و دیواری بلند می کشی

دور تا دور

               حضور

                         نارس

                                   من...!

و بودنم را

پشت دیواری -چنین مخوف-

جا می گذاری...

نقّاشی ات زیباست... شاید!

امّا...

مرا شبیه خودم بکش

به وسعت یک پرواز...




*این منم...*


این منم؛

زنی با رنج هایی پنهان شده

در پشت لبخندهایم

با دست هایی که -چندان هم-

ظریف و زنانه نیست...


این منم؛

زنی با انبوهی از شعرهای نانوشته

و حرف های نگفته

در حسرت راه های نرفته

و روزهای طی نشده...


این منم؛

زنی که قلم

به دستان م بیش تر می آید

تا انگشتر...

و... کوه م

کوهی که درد را زاییده

اما باز

تکیه کردن به شانه هایت  را

دوست دارم!




*خورشید می زایم...*


هر بامداد از دامنم خونابه می ریزد...

شرق پر از اندوه و رسوایم؛

اما خیالی نیست... -من- خورشید می زایم!


درود همیشگی بزرگواران!

طاعات تان قبول درگاه حضرت دوست

این بار به تلافی چند وقتی که سعادت حضور در بین شما خوبان را نداشتم... با سه سروده خدمت تان رسیدم.
امیدوارم از نقدهای سازنده تان بهره مندم سازید.
سبز باشید و مانا!

و لطفا" بخوانید:
نقد و بررسی این اشعار را توسط جناب استاد زارعی بزرگوار در :


اینجا


الهه تاجیکزاده آریایی

درست از وقتی که گوش هایت 

برای شنیدن حرف هایم سنگین شد

شاعر شدم

می خواستم حرفم را

به گوش کاغذها برسانم

تا دردهایی

که ماه هاست آبستن آنها هستم

وقت به دنیا آمدن 

پدرشان را بشناسند

پوپک ریاضی

 د يـــــروز،

 بــــه  خــا نـه ی  بـخـت  عـروسـك  مـی بـرد ی

                            د ر هـلـهـلـه ی  زنـا ن   كـوچ نـشـيـن .

ديـگـر كـسـی

    گـل  و پـوچ

                            بــــا زی  نــكـــرد .

بــا نــو،

 ا شــكـهـا يـت  كــا ل  بــودند  و

                        د سـتـهـا ی  د لـت  كـوتــا ه .

امــــــروز،

 بــا  پـــا هـا يـی  كــوتـــا ه

     و

   د سـتــهــا يـــی  ا ز پـــا  د را زتـــــر .

 فـــــــرد ا ....


عصمت موسوی


کز کردن درخت

در چوب بری

وضعیت چشمانم

در خداحافظی ی تو بود

وقتی مریم زایی ی کلمات تو

مرا به جهان نمی داد

شفاخانه های زمین

باطل سحر چشم هایم را؛ طفره می رفتند

وقتی با گوشه ی این شعر

ابرها راخشک می کردم

وقتی پیغمبری مشغله بود

من از وسط گنداب ها؛ انجیر می دادم

تا غم گین ترین وقت جهان متولد شود

با فرصت سوخته ی دست های تو

و دو فنجان چای داغ فراموش شده...

زندگی , میان این فواصل ملول

حال انجیرهای گندابی ی من است

برای گنجشک های این حوالی

و هیچ کس نمی داند!

فصلی گریخته از مریخ؛ اکنون

بی اجازه ی تو

در اندام من, پرسه می زند....


وسعت الله کاظمیان دهکردی


همیشه از نوازش شروع می شود..

انتشار طاعون زدگی اعتمادها

در گذرگاه انگاره هایی متفاوت

برای مردی که هرگز نفس نکشید

یا زنی ،

که جنوب تنش

هیچ حسی را امن گر گرفتن نیافت

این گونه است آغاز انهدام..

 در رستاخیز گامهایی که در گلو ناکام می مانند

  تا گلویی دیگر فرصت گام برداشتن کند

و تو

تمام لته را هم که بنوشی

صبح فردا

 تابستان از تپه های تنت بالا می رود

و در آن سوی معامله

 رویشی جان می گیرد

که پیش از اینش نبود

و پس از آنش

   نخواهد ماند


همیشه از نوازش شروع می شود.....!



پ.ن : لته : بر اساس یکی از افسانه های یونان قدیم رودی در دوزخ به نام رود فراموشی که ارواح از آب آن می نوشند و گذشته ی خود را فراموش می کنند.

راضیه ممبنی


پایان گیاهی ی مرا می شنوی!
در نفس عطسه و گریه و قد کشیدن صدایی
که بوی رطوبت می داد...
من از گیاهی ی دست هام با تو حرف زدم
وقتی توشاعر شدی
وقتی تو با واژه های کوچکم ور می رفتی
چقدر دلم می خواست
تورا به بوسم
سهم من هرگز مثل الوچه های سرخ
پهن شدن در افتاب نبود!
سهم من در اتاق تو می رویید
وقتی موج های رادیوموسیقی ی سواحیلی می اورد
با یک مشت عطر وانیل تازه
که گیج مان می کرد...! امشب ؛
مشبک انگشت هات را به تکان بچه گنجشکی؛
لبه ی پنجره ات,
به لرزد روی تخت نارنجی ات,
متولدم کن پایان گیاهی ی مرا می شنوی!
یک روسری برای گریستن من کنار بگذار......

وسعت اله کاظمیان دهکردی


کمی مشروب در چای برایم بریز

میز صبحانه       صندلی ندارد

و ما باید صبح را ایستاده بنوشیم

مربای نارنج

یک فنجان خالی

و بعد تمام صبح را

دور بزنیم         روی پیچ

تقاطع بعدی

خورشید زن نمای ضعیفی است

پرده را پایین بیایم و

فوت کنی         به شمع

مرا به اتاق ببر

در تاریکی اشیاء

زنان مرده محسوب می شوند

پرده را کوتاه کنید

خورشید را       پایین بیایم و

ماه یی شوم      روی لبانت

فصل لب های تو گرم بود

تابستان و

...

لطفن

چای برای سه نفر.

"سحر احمدی شعار"